مادر ترزای محلهی سرخ
- سلام پدر!
- سلام پسرم، برای اعتراف آمدهای؟
- نه پدر برای مشورت آمده ام.
- خوووب، بگو، بگو سریع که وقت تنگ است.
- پدر من میخواهم به مردم خدمت کنم.
- هوم! خدمت؟ چرا میخواهی خدمت کنی؟
- در این کار آرامش مییابم، کفارهی گناهانام است.
- چه کارهای؟
- طلبهی مدرسهی یسوعیان ام.
- خوش آمدی کشیش! خوب چه میتوانم برای تو بکنم؟
- به من بگو از چه راه به مردم خدمت کنم؟
- مال و منالی داری؟
- نه، فقط عشریهی کلیسا.
- هووم، حرفهای بلدی؟
- اِاِاِاِ... میتوانم به مردم الاهیات درس بدهم و بر خلاف کشیشان دیگر از آنها مزد نگیرم. خوب است پدر؟
- چی؟ الاهیات؟ تو همصنف خودم هستی و میتوانم در خفا این راز را با تو بگویم، آنرا با دیگری مطرح نکن. الاهیات به چه درد مردم میخورد؟ آنان که مومن اند که مومن اند و آنان که نیستند با الهیات بی مزد و منت تو جز بر کینهشان افزوده نمیشود. نه، خدمت دیگری بجوی.
- چیزی به ذهنام نمیرسد.
- چیزی به ذهنام میرسد، مرد عمل هستی؟
- برای همین اینجایام.
- به محلهی سرخ برو...
- ... محلهی سرخ؟ خدا به دور! همان محلهیِ....
- ...آری. در احوال تنفروشان نظر کن. یکی را که پسندیدی...
- ... پدر! چه میشنوم؟
- گوش کن... بگذار سخنام تمام شود، یکی را که پسندیدی به زنی بگیر، آری، عقدش کن، از این راه، هم به کسی سر پناهی دادهای و هم، از جماعت تنفروشان یکی کاستهای. باید اعتراف کنم من روزگاری با برخی از آنها مراوده داشتهام، اغراق نمیکنم اگر بگویم که برخی از آنان قدیسه اند من در میان آنها کسانی به طهارت مادر ترزا یافتهام. اوه...، مسیح از سر تقصیرات من و آنان بگذرد.
- خدای من... پدر! اما شرع مقدس را چه کنم؟ چگونه کشیشی میتواند ازدواج کند؟
- مگر انجیل نخواندهای؟ سخن مسیح به صدوقیان را به یاد داشته باش، کلید به تو میدهد: یوم السبت برای آدمیان است یا آدمیان برای یوم السبت؟
- کشیشی را چه کنم؟ چیزی شرمآورتر از کشیشی هست که همسر اختیار کرده باشد آن هم همسری سبکپا و همهجایی؟
- تنها نوح بود که به دریا رفت و خیس نشد.
- پدر این خود شما هستید که چنین توصیههای عجیب و غریب و خلاف شرعی میکنید؟ اگر اجازه فرمایید پرده را کنار بزنم تا مطمئن شوم که خود شما هستید. من شخصا از اینکه شناخته شوم باکی ندارم.
- اِاِاِ... نه پسرم اِاِ نه، این کار، رسم مراسم اعتراف نیست.
- اما من اکنون پرده را کنار میزنم.... چی؟ تو اینجا چه میکنی؟ درست شناختمات؟... آری همان بلیت فروش محلهی سرخ!
- درست است، من نیز تو را شناختم. همان بار اولی که بلیت خریدی از حرکات و سکناتات فهمیدم که از آن جوجه کشیشهایی هستی که با لباس مبدّل، ناشیانه و مخفیانه سری به محلهی سرخ میزنند.
- چه کسی تو را به این جایگاه مقدس راه داده است؟ پدر کجاست؟
- برای اعتراف آمده بودم که پدر برای قضای حاجت لحظهای بیرون رفت تو را دیدم که از دور میآیی، گفتم پدری را هم آزمایش کنم.
- تو به چه حقی چنین کاری کردی؟
- به همان حقی که شما کشیشان، حکم به سنگسار تنفروشان میدهید اما ندیدم حتی باری با صدقات کلیسا کسی از آنان را تامین کنید تا تن نفروشد.
- راست گفتی که در میان آنان قدیسه یافت میشود؟
- آری! کسی که هیچگاه دروغ نگوید، حتی به خود، قدیس است، هر چند تنفروش باشد.
[الهام گرفته از داستانی منقول از شیخ ما محمود امجد (تناش به ناز طبیبان مبتلا مباد): آقای بهاءالدینی سالها قبل به یکی از فضلای قم گفته بود: اگر میخواهی بروی قم مرجع شوی، مردم بیایند دستات را ببوسند و وجوهات بدهند، بروی تهران، شهر نو، بلیت بفروشی بهتر است]

نظرها
با سلام
مدتها از طریق آقای سیدمحمدی تعریف وب شما را می شنیدم ولی فرصت و شاید قسمت نمیشد که به آن سر بزنم ... بهرحال الان از دیدار وب شما بسیار خرسند شدم.
با افتخار تمام لینک شدید.
آرزومند موفقیت شما
Posted by: farhad | August 6, 2007 1:38 AM
سلام
بخش اول داستان من رو به یاد فیلم «ایرِنا خوشگله» ساخته بیلی وایلدر انداخت که واقعا ایرنا فرشته ای بود فاحشه.
اما بخش دوم رو که خوندم یاد فیلم شهر گناه (sin sity) ساخته فرانک میلر (کارگردان مرتد فیلم 300) افتادم. کشیشی که پشت پرده شهر گناه بود.
Posted by: شهسوار | August 6, 2007 4:23 PM
بی نظير بود برادر!
Posted by: ساغر | August 6, 2007 5:44 PM
بسم الله الرحمان الرحیم. با سلام و تحیت. شاید بپنداری مقاله ات روشنفکرانه و عارفانه و از این جور چیزها است، ولی کم بی شباهت به روضه های ملاهای قدیمی نیست که «فلان faaheshe رفت زیر دیگ غذای امام حسین را فوت کرد و رستگار شد». البته، به نظر من، استبعادی نیست آنچه نقل کردم، درست باشد.
وجود کلماتی مانند shahr-e no و periyod-e kofr در مقالاتت، شاید به دلیل گرایش روان شناختی به بعضی چیزها، در شما باشد. والسلام.
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی، تهران | August 7, 2007 12:18 AM
سلام علیکم ...جالب بود موفق باشین
Posted by: سید حسن حسینی | August 8, 2007 11:06 AM
یاد این شعر خیام افتادم:
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر دم تو به دام دگری پابستی
گفت:شیخا!آنچه گویی هستم
آیا تو چنانکه می نمایی هستی؟
Posted by: ابوالفضل | August 8, 2007 11:33 AM
اول : سلام
دوم : سری به فردای نو بزن
سوم : بی اغراق عالی بود
چهارم : این روزها برای تنهائی هایم دعا کن
پنجم : کاش این داستان را کسانی که صف های طولانی دست بوسی می سازند نخوانند برادر !
Posted by: محمد طاهری | August 9, 2007 12:29 PM
نوشته ات تكان دهنده بود.همين امروز به دوستي كه بسيار دوستش مي دارم گفتم كه بزرگترين گناه ما اين است كه به خود دروغ مي گوييم.
Posted by: زهرا | August 9, 2007 8:55 PM
سراب خصوصی سازی: خصوصی سازی به معنا و مفهوم و مدل ایرانی
http://seyyedmohammadi.blogfa.com/post-250.aspx
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی تهران | August 10, 2007 6:49 PM
سلام حضرت آقا یاسر
نوشته ای به غایت دل نشین و زیبا بود. این دست بوسی ها یکی از دهها و صدها آفت روحانیت سنتی ما است. امیدوارم به سایر آفات ایشان نیز به مدد قلم روان و در سایه داستانهای شیرین و خواندنی ات بپردازی.
Posted by: سید سراج الدین میردامادی | August 10, 2007 7:39 PM
خیلی عالی بود.
Posted by: عنایت | August 10, 2007 9:31 PM
از
http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=ertebatbamihan.persianblog.ir&postid=7180503
به
http://iranianuk.com/article.php?id=16344
رسیدم:
احمدی نژاد: در ایران آزادی تقریباَ مطلق است.
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی تهران | August 10, 2007 10:16 PM
دم بهاالدینی گرم.
Posted by: سوشیانت | August 14, 2007 10:00 PM
او امروزه قصد آن دارد اگر نتوانسته فقه موجود را در اصول به تجديدنظر وادارد خود فقه تازهاي بسازد كه فقهاي آن نه روحانيان سنتي كه روشنفكران ديني هستند
Posted by: کاتبي از حلقه کاتبان | August 15, 2007 8:24 PM
salaam yaser jan. webloget ro az inja mikhoonam, matlabetan harf nadasht.
Posted by: majid | August 17, 2007 4:06 PM
سلام علیکم و رحمه الله!
انشاالله که اوضاع احوال خوب باشه.ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.دعا کنید در ایام آتی سعادت سفر به مشهد الرضا نصیبمون بشه.اگه خدا بخواد اواسط شهریور یه سر اونرا خواهیم رفت. البته به همراه دوستان.
التماس دعا
Posted by: سید محمد جواد حسینی | August 19, 2007 12:31 AM
با اين قسمت كلي خنديدم!
"الاهیات به چه درد مردم میخورد؟ آنان که مومنند که مومنند و آنان که نیستند با الهیات بی مزد و منت تو جز بر کینهشان افزوده نمیشود"
Posted by: Mehdi | August 27, 2007 4:37 PM
از آن گونه نوشته هايي به نظر ميآيد كه اهل الهيات براي تزكيه و تنقيح از نجاسات ريا ميگويند اما در اين نقد به قول حضرات به شرك مدرن يا همان اومانيسم گرفتار ميآيند.چون تنها در اين مكتب است كه انسان في ذاته و جداي از عناوين ارزشي اصالت مي يابد.و الا گوسفندي كه مورد توجه قديسي قرار گرفته باشد ارزشش از انساني بيشتر است.كه پاي در جوي نجاسات نهاده است.اما كلام زيباي شما تنها رگه ها و مظاهري از اومانيسم دارد . و در بتن ارزشي است.و اين تناقض پارادوكسي كال زيباست. اما ارزش ستيز نيست.بلكه ارزش نما ستيز است. كه شما نيز چنين قصدي نداشتيد.
Posted by: عليرضا بابايي | September 10, 2007 1:06 AM
mishe az dianate bahai baram begin?
Posted by: saghar | November 16, 2007 9:19 PM